شاید می دونستی حالم خوب نیس ک الان پیام دادی عاشقتم...

اینجاش بده ک من از این چیزا ک تو دلم میگذره چیزی به کسی نمی گم. 

نمی گم که غصه خواهر و برادر دارم.

نمی گم و صمیمی ترین دوستم فک میکنه ک من به مجلل بودن عروسی فلان کس حسودی میکنم.

آخه من انقدر بی غمم یعنی؟

کاش این بود با ی عروسی حل میشد.

من اما باید یاد بگیرم هر خانواده ای مشکل خاص خودشون رو دارن. و نباید تو این زمینه حسودی کنم ک چرا دل مامان من شاد شاد نیست. آخ ک نمیشه. آخ ک دلم خونه برای مامانم.

گاهی حس می کنم مامان بهتر از من کنار اومده. البته ک اونم چیزی نمیگه و سعی میکنه با چیزای کوچیک دل خودش رو شاد کنه. 

مثلا برای جهیزیه من خرید های رنگی رنگی میکنه یا از من میخواد ک کلاس رقص برم تا ببینه من چ خوب می رقصم و لذت ببره.

 

 

گاهی واقعا از شرایط اطرافم ناراحت میشم.

به اینکه مامان من دلایل کافی برای افسرده شدن داره. و من نمیتونم بگم چرا مامان من؟ 

نمی تونم بگم ب خودم ک بیشتر بخند و  خوشحال باش..

کاش اطرافیان ادم درک بیشتری از این قضیه داشتن که چقدر نا کامی های برادرت خواهرت تو زندگی تو و بقیه می تونه تاثیر داشته باشه.

سالگرد قمری خواستگاریت از من مبارک باشه

چهارشنبه یک شهریور 1395 - دوشنبه 22 مرداد 1396

چقدر دل نازکی.

من همین مهربونیت رو دوست دارم

فقط کمی ملاطفت بیشتر..

دیشب وقتی بهم گفتی تو با زبان خوبت می تونی فلان مدرک رو بگیری .

و اگر بتونی خارج از ایران موقعیت پیدا کنیم تو میتونی بری

حداقل بچه امون اینجا به دنیا نیاد. 

ی حس خاصی داشتم وقتی اینارو گفتی..

از اینکه من حتی نمیتونم فکرش رو کنم تنها باشم اما تو میگی پیش میاد موقتیه باید تحمل کنیم برای اینده بهتر.  

باید از این مغزم بهترین استفاده کنم بخونم و بخونم شاید بشه باهم بریم .

بهترین تصمیم همو مدرکه ن ازمون داخلی. باید بخونم. خدایا کمک کن.

 

سکوتت روانیم میکنه هی مرد

بدون تو شب ها خوابیدن خیلی سخته. 

ولی ازمون داری باید زمان بدم درس بخونی.

قرار بود تو طول هفته نگم بیا ببینمت . اما امروز شنبه اس ب امید دیدنت پاشدم   

اما مقاوت می کنم. فقط 45 روز وقت داریم تو باید قبول شی.

بیشتر از اون چیزی ک در توانته داری تلاش می کنی . چند ماهه که دویست ساعت فقط اضافه کاری داری. دلم برات غنج میره ک گیر میدم بهت...

دلم میخواد هی باشی هی باشی و باشی...