نگهشون دار واسم لطفا خدایا
درد دارد اما دقیقا شیرینی این درد همان چیزیست که می خواهم. به کامنت پست های قدیمی سر می زنم. سال های پیش از 92 و 91. با اکثر اسامی تصویر های مبهمی از پیشانی وبلاگش به مقابل چشمانم نقش می بندد. دقیقا روی همان ماینتور روز های مجردی. دقیقا در همان اتاق شخصی از خانه پدری. دلم می گیرد وقتی نمی دانم آن مانیتور کجاست! وقتی یادآور می شوم که دیگر سهمی از آن اتاق ندارم. دیگر اثری از پوستر ها نیست. و غمگین تر از همه که هیچ خبری از سرنوشت نویسنده کامنت های قدیمی در دست نیست ... درد دارد اما دقیقا شیرینی این درد همان چیزیست که می خواهم!
پ ن: حرفی که تو پست توهم تو دلم بود. مرسی اقای هنوز
ما پای این مانیتور ها جوونی کردیم و بزرگ شدیم و عاشق شدیم.
کجایین شماها؟ برگردید دوباره دور هم باشیم . اونقدر محتاط شدم که حتی مخاطب جدید نمیخوام.
مثل اینکه بوی عروسی میاد. تو این شرایط خیلی سخت میشه خیلی. ولی هر چیزی حدی داره.
تو همین یکسال و دو ماه درک کردم که خانواده ی خودت دیگ تکرار نمیشن و یه دونه هستن. اینو فهمیدم که ارزش و بار کلمات چقدر زیاده و چقدر دل شکستن راحت می تونه اتفاق بیفته. اینکه خیرخواهی و دوست داشتن و نزدیک بودن چقدر با دل شکستن فاصله داره. این ک باز هم قبل حرف زدن خودم رو بزارم جای طرف مقابل برای اینکه شاهد بهم ریختنش نباشم. اینکه دنیا دو روزه تا بتونم شل کنم.
اینکه حرف های از سر حسودی و کینه و عقده های قبلی رو همون جا چال کنم.
فکر و فکر و فکر کنم قبل اینکه حرف بزنم و همه چیز رو تو خودم نریزم و خیلی شیک و خانومانه جواب بدم اما به مرتضی منتقل نکنم.
اینکه ی حرف اشتباه می تونه تا مدت ها یه ادم رو رنج بده .
اینکه دوست باشم و هوای دوستام رو داشته باشم هر چند تو نداشتی.